|
بی حوصله ی بی حوصله ی بی حوصله به هر اندازه که بيگانه وار به شانه برت سر نهم سنگ باری آشناست سنگ باری آشناست غم...
دارم لب های تو را نقاشی می کنم... و دست هایم می لرزند، می دانی... خوب دارم شکستن مرزها را یاد می گیرم... دارم میان این همه رنگ، که یلدا قول داده با خودش ببردشان، دنبال رنگی می گردم که نشانی از نگاه های تو داشته باشد...نه، تو را بهار آورده... پاییز کجا و عطر رنگ های بهار کجا؟! راستی...! گفته بودی شیرین را چه رنگی بزنم؟
چهارشنبه شب ها، انگار قرار است تب باشد و بی قراری باشد و ... تو نباشی
بگذار با لب هایت،
طعم خیس باران را بچشم و سر بر شانه ات، ریه هایم را پر کنم از عطر ناب مهتاب پشت ابر... پ.ن. آخر و عاقبت شب نخوابیدن ، می شود تب که دارد می سوزاندم... پ.ن.2. غیر از بعضی لحظه ها که کوتاهند، در مجموع روز های خوبی نیستند... پ.ن.۳. ای دیدن تو دین من و ای روی تو ایمان من بی پا و سر کردی مرا... پ.ن.۴. طوری از کنار زندگی می گذرم، که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل ناماندگار و بی درمان... پ.ن.۵. آیا قناعت به سهم ستاره از نشانی راه، چیزی از جرم رفتن به سوی رویا را کم نخواهد کرد؟... آیا آرزوهای مرا در خواب نی لبکی شکسته ندیدید ؟ ... بگو رهایم کنند پ.ن.۶. در اتاق را آهسته ببند. شب پیش خواب باران پاییزی نیامده را دیدم. گاهی اوقات مجبورم حقیقتی را پس گریه های بی وقفه ام پنهان کنم، همین خوب است همین... خوب است. پ.ن.۷. خسته ام... می آیی هم سفرم شوی؟ گفتگوی میان راه،بهتر از تماشای باران است. توی راه، خواب هامان را برای بابونه های دره ای دور تعریف می کنیم باران هم که بیاید، هی خیس از خنده های دوراز آدمی می خندیم...
خم شو به سوی من این باد خشمگین از غارت بهار تو و من بر می گردد حتی شکوفه ای را زین باد پس گرفتن غنیمتی است بگذار رنگ ها را از باد پس بگیریم * * حسین منزوی
خوابیده ام زیر سرمه ای لک دار آسمان، و دست هایم مدام دارند عاشقانه هایی می نویسند که نمی دانم قرار است کجای دلتنگ شدن های این روزها بگنجانمشان... می دانی...این روزها هر جای این شهر که پا می گذارم، بوی سرد خاک خشک و تشنه، سرم، که بهتر بگویم قلب و ریه و تمام وجودم را به درد می آورد... بعد هم که درد خوب در سرم جا خوش کرد، می نشینم تا نیمه های شب شاملو می خوانم و چند بار حافظ باز می کنم و هی عود می سوزانم...درست مثل اولین شبی که با تو مست شده بودم و تا خود صبح گریه می کردم...
|
About![]()
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 بهمن 1386 دی 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 خرداد 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 آبان 1385 مهر 1385 اردیبهشت 1385 اسفند 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 Links
انسان،جنایت واحتمال |