تبليغاتX
درد اشتیاق...






















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


درد اشتیاق...

بی حوصله ی بی حوصله ی بی حوصله


به هر اندازه که بيگانه‌ وار

به شانه‌ برت سر نهم

سنگ‌ باری آشناست

سنگ‌ باری آشناست غم...
 


+نوشته شده در سه شنبه 8 دی1388ساعت9:4 بعد از ظهرتوسط ندا | |

دارم لب های تو را نقاشی می کنم...

و دست هایم می لرزند، می دانی... خوب دارم شکستن مرزها را یاد می گیرم...

دارم میان این همه رنگ، که یلدا قول داده با خودش ببردشان،  دنبال رنگی می گردم که نشانی از نگاه های تو داشته باشد...نه،  تو را بهار آورده... پاییز کجا و عطر رنگ های بهار کجا؟!
مرزهای هزار هزار رنگ را هم که در هم بشکنم، باز هم دلم راضی نمی شود... باید از میان این همه رنگ، فقط یک رنگ را انتخاب کنم که...

راستی...! گفته بودی شیرین را چه رنگی بزنم؟

+نوشته شده در دوشنبه 30 آذر1388ساعت8:17 بعد از ظهرتوسط ندا | |

چهارشنبه شب ها، انگار قرار است تب باشد و بی قراری باشد و ... تو نباشی





+نوشته شده در چهارشنبه 4 آذر1388ساعت9:16 بعد از ظهرتوسط ندا | |

بگذار با لب هایت،

طعم خیس باران را بچشم

و سر بر شانه ات،

ریه هایم را پر کنم از عطر ناب مهتاب پشت ابر... 

پ.ن. آخر و عاقبت شب نخوابیدن ، می شود تب که دارد می سوزاندم...

پ.ن.2. غیر از بعضی لحظه ها که کوتاهند، در مجموع روز های خوبی نیستند...

پ.ن.۳. ای دیدن تو دین من

           و ای روی تو ایمان من

          بی پا و سر کردی مرا...

پ.ن.۴. طوری از کنار زندگی می گذرم، که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل ناماندگار و بی درمان...

پ.ن.۵. آیا قناعت به سهم ستاره از نشانی راه، چیزی از جرم رفتن به سوی رویا را کم نخواهد کرد؟...

آیا آرزوهای مرا در خواب نی لبکی شکسته ندیدید ؟

... بگو رهایم کنند

پ.ن.۶. در اتاق را آهسته ببند. شب پیش خواب باران پاییزی نیامده را دیدم.

گاهی اوقات مجبورم حقیقتی را پس گریه های بی وقفه ام پنهان کنم، همین خوب است

همین...

خوب است.

پ.ن.۷. خسته ام...

می آیی هم سفرم شوی؟

گفتگوی میان راه،بهتر از تماشای باران است.

توی راه، خواب هامان را برای بابونه های دره ای دور تعریف می کنیم

 باران هم که بیاید، هی خیس از خنده های دوراز آدمی می خندیم...


 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان1388ساعت11:59 بعد از ظهرتوسط ندا | |

خم شو به سوی من

این باد خشمگین

از غارت بهار تو و من 

                    بر می گردد

حتی شکوفه ای را

زین باد پس گرفتن

                  غنیمتی است

بگذار رنگ ها را

از باد پس بگیریم *


* حسین منزوی

+نوشته شده در شنبه 23 آبان1388ساعت8:34 قبل از ظهرتوسط ندا | |

خوابیده ام زیر سرمه ای لک دار آسمان، و دست هایم مدام دارند عاشقانه هایی می نویسند که نمی دانم قرار است کجای دلتنگ شدن های این روزها بگنجانمشان...

می دانی...این روزها هر جای این شهر که پا می گذارم، بوی سرد خاک خشک و تشنه، سرم، که بهتر بگویم قلب و ریه و تمام وجودم را به درد می آورد... بعد هم که درد خوب در سرم جا خوش کرد، می نشینم تا نیمه های شب شاملو می خوانم و چند بار حافظ باز می کنم و هی عود می سوزانم...درست مثل اولین شبی که با تو مست شده بودم و تا خود صبح گریه می کردم...

+نوشته شده در چهارشنبه 20 آبان1388ساعت8:18 بعد از ظهرتوسط ندا | |