تبليغاتX
درد اشتیاق...






















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


درد اشتیاق...

خوابیده ام زیر سرمه ای لک دار آسمان، و دست هایم مدام دارند عاشقانه هایی می نویسند که نمی دانم قرار است کجای دلتنگ شدن های این روزها بگنجانمشان...

می دانی...این روزها هر جای این شهر که پا می گذارم، بوی سرد خاک خشک و تشنه، سرم، که بهتر بگویم قلب و ریه و تمام وجودم را به درد می آورد... بعد هم که درد خوب در سرم جا خوش کرد، می نشینم تا نیمه های شب شاملو می خوانم و چند بار حافظ باز می کنم و هی عود می سوزانم...درست مثل اولین شبی که با تو مست شده بودم و تا خود صبح گریه می کردم...

+نوشته شده در چهارشنبه 20 آبان1388ساعت8:18 بعد از ظهرتوسط ندا | |

وقتی بوی باران و عود ، بوی باران و عطر گرم نفس های تو ، بوی باران و لذت سر بر شانه ات گذاشتن، می پیچد در هوا ی خشک این روزهای گس، وقتی دلم هوای بهانه گرفتنهایم برای تو را می کند، وقتی زمان تمام تلاشش را می کند تا هشت ساعت فاصله ی میان ده و نیم شب و شش و نیم صبح را با حد اقل سرعت طی کند، وقتی دلتنگی این شب آسمانش را زخمیٍ هق هق کرده، وقتی من می خوابم روی زمین رو به روی پنجره و تمام این " وقتی " ها را می چینم کنار هم... * گم می شوم در هجمه ی نامتناهی کسر نگاهت از دقایقم...**

... چقدر ترانه ای که صبحش گفته بودی : "دارم ترانه "چشمهایت" رو گوش میدم " ، را ترجمه اش می کردی برایم دلنشین بود. بی شک این صدای تو بود که زیبایش می کرد و ماندگار.

... چقدر آغوشت را کم دارم

* ادامه ندارد

** نازیلای عزیز ( گنبد مینا ) نوشته بود.



+نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت8:17 قبل از ظهرتوسط ندا | |

1.

و باران

بهانه ی خوبی است

برای با تو بودن

برای قدم زدن

حالا که سالهاست

زیر هیچ خورشیدی

زیبایی مثل تو نیست...

2.

گفتی همه چیز می گذرد...

آب از دشت و چمن

باد از دامن خاک

خاک از روی جماد...

گویی ز ازل هیچ نبود...

کاش منزل تو آخر این پیچ نبود

کاش بین من و تو عشق نبود... هیچ نبود...

+نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت7:8 بعد از ظهرتوسط ندا | |

دست که دردست های گرم وبی آلایش تو ولب که برسرخی گل گون گونه های تو می گذارم،می ترسم...می ترسم که فقط خواب باشد!...می ترسم که فردامثل یک بیداری ازراه برسد و سرت برشانه ام نباشد...می ترسم برای همیشه ازکنارم رفته باشی،همان گونه نرم وبی تکلف، که روزی آمدی... امروز اگرخواب نباشم،بی شک خوشبخت ترینم...خوشبخت وعاشق واین گونه سبک بال دررنگین کمانی ازشادمانی ...تورا می خواهم وازتو چیزی نمی خواهم ویادنگاه پری گونه ی تو ،یک عمربه من سرخوشی می بخشد...باتو احساس قدرت می کنم...احساسی خداگونه...حس بی نظیری که کسی را دوست داشته باشی وباتوباشد وتواورادربندنکشی وازاوهیچ نخواهی...هیچ

پ.ن. آهنگی که توی لینک پایینه فوق العادس...

کنار این شب زخمی، بمون بامن...

+نوشته شده در شنبه 4 مهر1388ساعت9:47 بعد از ظهرتوسط ندا | |

من در این آیه " تو" را آه کشیدم... ... آه . . .

+نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور1388ساعت1:54 بعد از ظهرتوسط ندا | |

...ومن همينم! برفي كه خورشيد ذوبش مي كند،چونان يادي كه نبودونيست... ...ومن بودم!همان گونه كه تو مي خواهي ، همان گونه كه من بودم،بهاري وپرطراوت... ...ومن شدم!همان گونه كه نمي خواهي، هماني كه مي خواستم، گرم مثل داغی ظهرتابستان ...ومن خواهم شد! بي وقفه ترين پاييز، مثل روياي برگ زردي كه درختي را به خاطردارد...  

+نوشته شده در دوشنبه 19 مرداد1388ساعت9:16 بعد از ظهرتوسط ندا | |